این پنجره هم بسته شد...
از تمامی عزیزانی که در این مدت مرا همراه بودند کمال تشکر را دارم...
انشاء الله با تاییدات خداوند متعال موفق و کامروا باشید و شاهد ظهور حضرت ولی عصر(عج)
دوستان همراهم...
اگر مایل به همسفری بودید...
من در این خانه...
در رویایی سبز منتظرتان خواهم بود...
به
خوش آمدید...
تمامی کلمات را در ذهنم مرور می کنم
شاید پیدایش کنم
اما انگار نیست
اولین کلماتی که از ذهنم خط می خورد نام و القاب ائمه است
نام والقاب آنان گرامی تر از قیاس من ناتوان است
مادر...
نه !
پدر...
نه !
عشق...
نه نه...
دوست، مهر،تدریس...
نه نه نه
همسر...
نه...
زیباترین کلمه همان زیبایی است ...
همان تولد...
نه...
شاید جدایی ...
آری جدایی...
جدایی از دنیا، از بدی ها، از گناهان، از همه ی تعلقات...
زیبایی خود کلام است... نطق...
نه...
عرفان من تورا به خدا من را معاف کن...
من به راحتی در این راه آمدم...
اگر مهلتی باشد می روم تا با سختی بیایم... شاید به قول تو قدر محیط را بدانم...
اما چند چیز:
*من آن بچه ای نیستم که خیلی ها فرضش می کنند و حتی این روزها تو...
*من دیگر برای تو هم آن آدم سابق نیستم...
قربانت: زینب
سلام...
این پنجره هم بسته شد...
از تمامی عزیزانی که در این مدت مرا همراه بودند کمال تشکر را دارم...
انشاء الله با تاییدات خداوند متعال موفق و کامروا باشید و شاهد ظهور حضرت ولی عصر(عج)
زیر باران نشسته ام
بالاي سرم ستاره است و فرشته
باد می آيد و ياد تو را روي گلبرگها مي ريزد
زندگي تند و شتابناک همراه رود کوچکي که روبرويم است مي گذرد
عطر گذشته ها لباسهایم را خوشبو کرده است
خاطرات با تو بودن را چه تلخ و چه شيرين دوست دارم
باران مرا ياد اشکهايت مي اندازد
ياد لحظه هاي خداحافظي؛ ياد انتظارها و ديدارهاي دوباره
ناودان کوچک خانه ام از اين همه بارش سبز به شوق مي آيد و آواز مي خواند
زندگي مي رود و خاطره ها مي مانند
خاطره ها مي روند و ما مي مانيم
ما مي رويم و جاده ها مي مانند
خوشا با تو ماندن؛خوشا با تو رفتن؛
با تو مي توان درختهاي زميني را تا کهکشانهاي دور دست برد
با تو مي توان جوان ماند
جوانتر ازآسماني که ديشب به دنيا آمد
با تو مي توان بزرگتر و سبزتر از زندگي بود
دوست دارم هميشه در باران زندگي کنم
تا گرما و تازگي اشکهاي تو را هيچ وقت از ياد نبرم
اشکهاي تو زيباترين قطراتي است که مي شناسم ....
همه چیز از آن جا شروع شد...
پدرم چمدانم را می بست...
می خواستم بگویم صبرکن تا خاطراتم را از گوشه و کنار جمع کنم...
اما او گفت:«تصور کن! در مزرعه ای زندگی خواهی کردکه در آن سبزی می کارند.آنجا بهشت توست ،خوب تغذیه می کنی، می پری، آرام آرام راه می روی، بهشتی تمام عیار...!»
گریستم...
اشک هایم را پاک کرد و گفت تو دیگر بزرگ شده ای...
ومن رفتم... به همان بهشت!
توانستم رویای همیشگی پدرم را ببینم...
کم کمک هنگام چیدن سبزی هاشد...
به ساقه ی مورد علاقه ام چسبیده بودم...
دست خشن سبزی کار ساقه را جدا می کرد...
نمی خواستم از آن جدا شوم...
گمان می کردم به بهشتی دیگر می برندم...
و می خواستم هر هفت بهشت را تجربه کنم...
سبزی ها را بار زدند...
به زحمت جای نفس کشیدنی برای خود پیدا کردم...
اما هنوز هم پشیمان نشده بودم...
به ساقه ی مورد علاقه ام محکم چسبیده بودم...
با هزار زحمت به جایی پر از سبزی و میوه رسیدیم...
مردم به آن جا می گفتند دکان سبزی فروشی...
عجب اسم غریبی...
مگر ساقه ی محبوبت را هم می فروشند...؟!!!
دخترکی چادر به سر که گل های بنفش چادرش من را به یاد بهشت رها شده ام می انداخت، دسته ایی را که من در آن جای گرفته بودم را برداشت و یک تکه کاغذ به سبزی فروش داد...
در دلت لعنت فرستادم به سبزی فروش که در ازای یک کاغذ ناقابل، محبوب من را فروخت...
به خانه ی دخترک رسیدم...
مادرش کارد به دست،به سراغمان آمد...
دخترک چشمش به من افتاد...
کفشدوزکی قرمز با خال هایی سیاه...
جیغی به رنگ گل های چادرش کشید...
مادر من را با ساقه ی محبوبم بر داشت و لب پنجره آن قدر تکان تکان داد تا از او جدا شدم...
لحظه ی دراماتیکی بود، لحظه ی جدا شدن از محبوبم...
دیگر بهشتی در کار نبود...
آن گاه جهنم من آسفالت کوچه بود که داشتند قیر داغ روی آن می ریختند...
اگر رمقی مانده بود و باله ایم سالم باقی مانده بودند می توانستم به نقطه ی نامعلومی پرواز کنم...
دیگر شانسی نبود...
نه برای دیدن بهشت ونه برای دیدن پدر...
اما خود را از آن جا نجات دادم و بر ساقه ی محبوب دیگری نشستم...
شاید این بار در کنار او آرام بگیرم...
دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوست تر از آن که بگویم چه قدر
بیش تر از ، بیش تر از ، بیش تر
قیصر عزیز هم رفت...
هیچ گاه به رفتن عزیزان نمی اندیشم...
حسّ تهی بودن دارم در برابر بزرگان و عزیزان...
او رفت و آثاری به جای ماند...
کتاب های او، اشعار او، آثار او، فرزندان، خانواده و دوستان او و... اما خود او ... به دیار باقی شتافت...
رفت تا به دوست از خود خویش ترش برسد...
جامه ی دنیایی و بیماری را بر زمین نهاد و...
رفت...
برای او طلب مغفرت و برای بازماندگانش صبر و عمر با عزت مسئلت دارم...
به چهره ات می نگرم چقدر زیبایی
تو از قبیله ی مه وشان ِ دنیایی
به خنده های کودکی ات،هزار فهمیدم
تو تک ستاره پر نور،میان آسمانی
شبت سپید است و رویت نیز
تو در سپیدیِِِ. آری، به رنگ دریایی
و تو به قامت من چه وقت می باری؟
که زخم من از توست،ای سرود شیدایی
به شوق روی تو هر صبح پرده بگشایم
تو ای نسیم محبت،چه وقت می آیی؟
و تو به روی این غزل خنده خواهی کرد
شقایق غزلم سوخت،ز دست تنهایی.
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید.
از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه ای كردم كه فهمید جواب های،، هوی است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیكردم!
این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب میبردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از كتاب را كه باز میگردم جواب سوالی بود كه معلمم از من می پرسید.
این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!!!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ویكی از ورقه های بی اسم بود منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم از نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این كه گمشده اش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر میكرد. بعدا توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه!
یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرك كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الان هم استاد شمام! كسی سوالی نداره؟؟؟؟؟؟؟

به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد
مرا ببین...

بعضی وقت ها من چشم می گذارم و او قایم می شود!!!
بعضی وقت ها هم او چشم می گذارد و من قایم می شوم!!!
ولی بالاخره همدیگر را پیدا می کنیم!!!
من و حقیقت قایم موشک بازی می کنیم!!!
...
.....
.......
پیدایت کردم!!!
ساک ساک!!!
دلم کفش صورتی می خواهد!!!
دلم پیچیدن باد لابه لای موهایم را می خواهد!!!
دلم یک دویدن تند و سریع می خواهد!!!
دلم یک دشت بی حصار می خواهد!!!
دلم یک فریاد ناشیانه ی شادی می خواهد!!!
دلم یک آسمان پرستاره می خواهد!!!
دلم شبی پر از سکوت می خواهد!!!
دلم یک روز تمام رنگی می خواهد!!!
دلم پرواز می خواهد!!!
دلم خودم را می خواهد!!!
خودم را...
بی واسطه می گویم...
بعد از ۱۳ سال عبادت فردا عازم نماز عید هستم...
مصلی نه... همین مسجد کوچک کنارم... مسجد جامع لویزان...
حال خوشی نیست... اما حال بدی هم نیست...
بغض رمضان و شادی عید و نماز...
گویا مادرم مرا بار دیگیری به دنیا آورده...
شاید در توّهمات خودم به هستم...
برایم دعا کنید...
این هم تکبیر نماز فردا...
دعا کنید بتوانم این دعا را بخوانم...
هرچند شاید تا نماز فردا کسی به این جا نیاید...
محتاج دعایم و نیّات خیر شما...
علی... علی...
اللهُّم اهل الکبرياءِ والعظمةِ و اهل الجودِ والجبروتِ و اهل العفوِ والرّحمةِ و اهل التّقوی والمغفرةِ
اسئلک بحقِّ هذا اليومِ الذّی جعلته للمُسلمينَ عيداً و لِمحمّدٍ صلّی الله عليه و آله ذُخراً و شَرفاً و کِرامتاً و مَزيداً اَن تُصلّی علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و اَن تُدخِلَنی فی کُلِّ خيرٍ اَدخَلتَ فيهِ محمّدٍ و آل محمّدٍ و ان تُخرِجَنی مِن کلِّ سوءٍ اَخرَجتَ منه محمّداً و آل محمّدٍ صلواتک عليهِ و عليهم
اللهّم انّی اَسئلک ما سَئَلَکَ منه عِبادُکَ الصّالحون و اعوذ بک ممّا استَعاذَ مِنهُ عِبادُک الصّالحون
بعضی صبح ها که از خواب بیدار می شوی، مثل این کتاب های رومانتیک بی مزه و تهوع برانگیز احساس می کنی خورشید به تو لبخند میزند!!! احساس می کنی امروز روز دیگری است و از این حرف های دلخوش کن الکی!!! انرژی ات بی دلیل می زند بالا!!! موقع راه رفتن شلنگ تخته می اندازی!!! بی جهت با دم نداشته ات گردو می شکنی!!! نیشت مدام تا بنا گوشت باز است!!! احساس می کنی همه را دوست داری و آدم های منفور زندگیت برایت قابل تحمل می شوند!!!
نمی دانم!!! شاید شبش خوابی دیده ای که یادت رفته است،اما شادی اش برایت باقی مانده!!! شاید بالاخره دری به تخته خورده و نیم گرم عقلت قد داده که به ندرت چیزی ارزش ناراحتی را داشته باشد!!! شاید هم تنها آرامش قبل از طوفان است!!!
می دانی؟؟؟ همیشه در اعماق لبخند هر آدمی تردیدی، زهر خندی، نگرانی بیهوده ای، بی قراری کشنده ای، ... یافت می شود!!! خیلی کم پیش می آید که بتوانی عمیقاً شاد باشی!!! آنکه بی قرار است غم قرار دارد و آنکه قرار دارد غم ماندن قرار را!!! تو جزء کدام دسته ای؟؟؟
...
باشد که غم قرار ما هر سال و هر ماه مبارک تمدید شود...
آمین...
بابا نان داد...
مادر آب داد...
دارا انار دارد...
دیکته ام را می نویسم...
جمله های بی مزه ی کتاب را با شوقی کودکانه می نویسم!...
آخر تازه یاد گرفتمشان...
مدادم را عوض می کنم...
حروفی که تازه یاد گرفتم را با مداد قرمز می نویسم و شادمانه تکرارشان می کنم...
خیلی وقت است که حرف جدیدی یاد نگرفته ام...
آخر زبان مادریم ۳۲ حرف بیشتر ندارد...
خیلی وقت است صد دانه یاقوت را زمزمه نکرده ام...
آخر خیلی وقت است که دیگر قلب سفید انار را باور ندارم...
مگر می شود، دانه های انار قلب داشته باشند...؟!!!
دلم لک زده برای شوقی کودکانه بعد از آموختن چیزی بسیار ساده و یا باور یک حقیقت شیرین...
دلم عجیب لک زده...
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت !
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مروت ٬ ابلهی است !
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن «موسی چومبه» هاست !
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -
اشک در چشمان بغضم در گلوست
وندر این ایام ٬ زهرم در پیاله ٬ اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلودرا در پیش چشم خلق پنهان می کنند !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این نصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
«فریدون مشیری»

